تبليغاتX
باران همیشه میبارد
86/07/06

 

سلاممممممم

شرمنده ولي شايد يه مدت طولاني اين وب لاگ آپ نشه

آبي باشيد و در پناه خداي آسمونا

 

باباييييي

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2 PM  توسط یه دختر آبی که بارون واسه اون می باره  | 

~ ~ ~
86/05/10

سلام...سلام ...سلام..خيلي سلام

سلام از راه دور..سلام از رنگاي قشنگ،از احساسي آبي...

سلام از دوست داشتن، از عشق....از آسمان، از دريا...از سردرد و يه چايي نبات دبش

(كه الان دارم مي خورم)...بفرماييد

راستي روز پدر بر بابا خوشگل خودم كه عاشقانه دوسش دارم مبالك...مبالك

بعدشم بر دوستاي كنكوريه خودم تبريك مي گم...

هم اونا كه مجاز شدن با رتبه بد و هم اونايي كه با رتبه خوب و هم اونايي كه اصن مجاز نشدن

بابا بي خيال حرص دنيا رو نزن...اين دخترا هرچيم برن دانشگاه آخر بايد برن زايشگاه

البته به جز خودم..من تصميم ندارم بچه دار بشم...ولي خوب هرچي آقامون بگه

و البته اين پسرا هم هرچيم برن دانشگاه آخرش بايد برن آز مايشگاه براي اينكه

(ييهو چيزاي زشت مصرف نكرده باشن) پسرن ديگه كاري نمي شه كرد

 

اين دفعه خيلي واستون حرف دارم

حرفاي نگفتني........از پست قبليمم شرمنده توي بعضي سيستم ها نمي خوند...

يه شعر از خودم بود و يه سري چرت و پرت قابل توجه آقايون و خانوماي بيكار

از آسمون گفتم كه چقدر آرومم مي كنه وقتي نگاش مي كنم و يه جك..

بي خيال........................................................................................................................

من مسافرت بودم ...يه هفته...سام تايمز ميومدم سر بزنم...

هيچي سلامتي...آره بددددددددددد نبود...نمي دونم چرا حرف خاصي ندارم يعني حوصله ندارم

ولي براتون يه عالمه مطلباي قشنگ اووردم

بخونيد جالبه...........................................................................................

اين دفعه نمي گم هركي نخونه .... هركي بزرگواره خودش مي خونه

اين هفته هم نيسم اول ميريم شمال...بعدشم براي يه مسابقه عكاسي ميبرنم تبريز

ايشالا بهم خوش بگذره.................................................

ديگه جونم براتون بگه ..اون هفته كه مسافرت بودم حالم خيلي بد بود نمي دونم چرا

همش دلم مي خواست زودتر برگردم....دل تنگيه ديگه كاريش نمي شه كرد.

..................................................

ديگه مزاحم نمي شم اين مطلبارو بخونيدوهمينجور لذت ببريد :

 

 

اين يه نيمچه شعره از يكي نبودن آدما...

معلم پاي تخته داد مي زد

صورتش ازخشم گلگون بود

دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود

ولي آخر كلاسي ها لواشك بين خود تقسيم مي كردند

وآن بر گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد

براي آن كه بي خود هاي و هو مي كرد

و با آن گرد بي پايان به روي تخته اي كز ظلم تاريك و غمگين بود

تساوي هاي جبري را نشان مي داد

تساوي را چنين آورد:

"يك با يك برابر است..."

از ميان جمع شاگردان يكي بر خاست

هميشه يك نفر بايد به پا خيزد

به آرامي سخن سر داد:

تساوي اشتباهي فاحش و محض است

نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره گشت

معلم مات بر جا ماند و او پرسيد:

اگر يك فرد انسان واحد يك بود...

باز يك با يك برابر بود؟...

سكوت مدهشي بود و سواحي سخت

معلم خشمگين فرياد زد: آري برابر بود !

و او با پوزخندي گفت: اگر يك فرد انسان واحد يك بود...

"آن كه صورتش چون قرص مه بود بالا بود

وآن سيه چرده كه مي ناليد پايين بود؟

اگر يك فرد انسان واحد يك بود ، تساوي زيرو رو مي شد

حال مي پرسم اگر يك با يك برابر بود...

نان و مال مفت خواران از كجا آماده مي گرديد؟

يه چه كس ديوار چين را بنا مي ساخت؟

يك اگر با يك برابر بود

پس كه پشتش زير بار فقر خم مي گشت؟...يا كه زير ضربت شلاق له مي گشت؟

اگر يك با يك برابر بود ...پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد؟

معلم ناله آهي گفت :

بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد:

"يك با يك برابر نيست...!!!"

 

معادله اشتباهي فاحش و محض است............. ( 1= 1 )

 

 

 

 

 

اينم يه سري جملات ناب...(مردان از ديد بزرگترين زنان)... تيري به چشم مردان عزيز

 

 

هرگز عاشق مردي كه دوستش داشتم نبودم ...

هرگز مردي كه عاشقش بودم را دوست نداشتم...!

(فني برايس)

 

يك زن تا روزي كه بميرد يك زن است ...

اما يك مرد تا وقتي بتواند يك مرد باقي بماند مرد است...!

(مامز مابلي)

هيچ گاه آن قدر به شوهرم اعتماد نداشتم كه تنها پنج دقيقه

او را دريك اتاق با زني تنها بگذارم...!

(...........)

به ياد داشته باشيد كه مردان مانند جهنم نا شناخته اند...!

(رابين مورگان)

آنچه در زنان فضيلت محسوب مي شود در حقيقت اختراع بزرگ مردان است...!

(كوزيليا اتيس اسكينر)

زن نبايد روي حمايت مرد حساب كند بلكه بايد محافظت از خود را بياموزد...!

(سوزان بي آنتوني)

زن بدون مرد مانند ماهي بدون دوچرخه است ...!

(گلوريا استينم)

براي يك زن نخستين بوسه پايان يك آغاز است...

اما براي مرد نخستين بوسه آغاز يك پايان است...!

(...........)

مردان آموختند كه به خاطر ضعفشان معذرت بخواهند...

زنان آموختند كه به خاطر قدرتشان معذرت بخواهند...

(لويس وايس)

"عشق" در زندگي يك زن تاريخ و در زندگي يك مرد يك حادثه فرعي به شمار مي رود.

(آنالوئي دو استال)

وقتي دختري ازدواج مي كند توجه مردان بسياري را با بي توجهي يك مرد عوض مي كند...!

(هلن رولند)

يك مرد مجرد براي عشقبازي با يك زن نياز به الهام يا عشق برتر دارد،

اما يك مرد متاهل براي چنين كاري نياز به يك بهانه دارد...!

(هلن رولند)

بهترين روشي كه مي توان مرد را نگه داشت استفاده از آغوش است ...!

(ماوست)

اين مردان نيستند كه در زندگي من اهميت دارند...

اين زندگي مردان من است كه اهميت دارد...

(ماوست)

وقتي با مردي قرار ملاقات مي گذارم مي انديشم آيا اين همان مردي است كه

دوست دارم بچه هايم تعطيلات آخر هفته را با او بگذرانند...!

(ريتا رودنر)

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1 AM  توسط یه دختر آبی که بارون واسه اون می باره  | 

~ ~ ~
86/04/17
 

وقتی دلم برای دلش تنگ می شود

شايد ميان عشق و هوس جنگ می شود

گاهي به یاد آبی او گریه می کنم

ماه و ستاره ها همه یکرنگ می شود

روزی که آمد و دل من رفت پیش او

این طور مي شود که سرم منگ می شود

دیگر ز دوری او خسته ما نده ام

یک شب تمام خاطره ام ننگ می شود

اما صدای من، نفسم، روح من، خودم

باشد برای آن که دلش سنگ می شود

او رفت و هیچ نشانی از او نماند

آری دلم برای دلش تنگ می شود

 

 

سلام..................سلام..................سلام

اين غزل جديدم بود

تصميم دارم دوباره بيتفتم تو دور غزل

 

 

 

 

راستي بانوان گرامي

هرچند ديره....................................ولي

************روزمون مبارك*************

 

اول بذار يه جك بگم:

يه روز دوتا سگه مي خواستن عقد كنن..عاقد مي گه:عروس خانم وكيلم؟

عروس مي گه: با اجازه پدر سگم و ننه سگم و برادرهاي توله سگم و خود تخم سگم

بله........................

ههههههههههههههههههههههههههههههههههه

واي دلم آي دلم هههههههههههههه

اونا يي هم كه شنيدن بخندن

خوب ديگه خانم ها و اقايون بسه...خوب نيست آدماي مجرد انقدر بخنديد

 

يه چيز ديگه::::::::::::":

امتحانام تموم شد..........................................................

با نمره هاي توپ...توپ نه بمب...

ايشالا همه جوونا خوشبخت بشن

نه بابا اونو نمي گم كه منظورم درس

هول نكن

 

خوب بذار يه تيكه هم برا آسمون بيايم حال كنه

نا سلامتي دختر آسمونيما...

جونم براتون بگه آسمون قشنگه،آرومه

ميدونيد چرا هر وقت به آسمون نگاه مي كنيد آرامش ميگيريد؟

چون يه رنگه ...رنگ آبي...چون هيچ آدم بدي توش نسيت

چون هيچ كسي اونجا بقيه رو گول نمي زنه

آسمون قشنگه چون آسمونه...چون بالاي سرمونه

چون هر وقت احساس بي كسي مي كنيم ميريم با ماهش حرف مي زنيم

چون هر وشبي كه ياد عشق مي كنيم ستاره ها رو مي شمريم و يكيشو

مال خودمون و يكيشو مال طرفمون بر مي داريم...

اين قصه آسمون قصه ي عجيبيه...

فرشته ها اون بالان...شازده كوچولو اونجاست...مرد مريخي هم اون جاست

خدا هم اونجاست...

لازم نيست با فضاپيما بريد

فقط دلتون رو آبي كنيد آسمون مياد مي برتتون...

******آسمون قشنگم دوست دارم******

آبي باشي...

 

خوب ديگه خسته شديد...

راستي يه چيز ديگه...................واسه چي انقدر غصه مي خوريد

غصه چيزايي كه از دست داديد...

اگه يه بار ديگه اومدم تو وب لاگ يكه ديدم همش از درد و غم و غصه مي نويسه ها

 

بابا بريز دور..مگه چقدر جوون مي موني

رفته كه رفته به درك

تو دلت رو زشت نكن...خوشحال باش كه بقيه هستن

جون ماماناتون آپ ايندفعه تونو از خوبي ها بنويسيد

رفته ها رو بذاريد كنار

فقط يه دفعه...خوشحال باشيد...جوري بنويسيد كه همه بخندن

كه همه خوشحال بشن

ما چاكر همتون هستيم

آبي باشيد........................باروني ..........................و آسموني

باباي تا بارون

 

 منتظر آپای خوشگلتون هستم

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3 PM  توسط یه دختر آبی که بارون واسه اون می باره  | 

~ ~ ~
86/03/29
 

سلام..........سلام آسمونیای آبی

ایشالا که حال همتون خوب باشه

                         نامرده کسی که نخونده نظر بده

اول: شهادت مادر همه شیعه ها رو من جمله خودم و تسلیت می گم

دیم:مجبوری اومدم آپیدم

سیم:فصل امتحاناس

ما که انقدر سرمون شلوغه که وقت ویزیت دادنم نداریم

دیگه چه برسه آپ

چهارم:ما چاکر شماییم

و ششم و هفتم و هشتم و الباقی را در این فصل خلاصه کردیم

 

راستش این دفعه نمی دونم از کجای آسمون براتون بنویسم

عکس اگه واز نشد شرمنده...بلد نیسمولی خوشگله

 

                            

 

آهان.....بذار

بذار ایندفعه از اون جایی بگم که وقتی دارم شعر می گم میرم اون جا

یه آسمون پر از آبی ....با یه سری ابر...و یه خونه

و هیچ کسی نیست که در بیشه ی نور...قهرمانان را بیدار کند

مممم

همین دیگه...فکر کردم چقدر چیز می شه نوشت...

دنبال بقیش نباش همین دیگه

............................

دیگه چی بگم...بذار صحبت از ادب و عرفان کنیم

کلا ادب دو حالت داره :یکی بی ادب...یکیم با ادب

که اولی در شخصیت انسان نیست و دیمی بس نیکوست...

حافظ می گه:سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز     

 حالا تو می خوای بمیری به من چه ،برو بمیر

 

و جایی دیگه هم از شاعری دیگه خطاب به شیدا داریم که:

شما از عرفان و ادب نگویید بهتر است...که مردم عام درک نمی کنن

بله دوستان این بود حکایتی دیگر از شیخ......

 

دیگه حرفی ندارم...

مطالب کم آوردیم و سخن اندک کردیم تا در مضیقه وقت شما نباشد

فقط تو رو خدا بیایید تو نظراتون که زحمت می کشید

اینم بگید که دفعه بعد بنده از کجای آسمون براتون بگم

حالا اصراری هم نیست از زمینم می تونم بگم...فقط بگید از کجاش بنویسم

اگه ادامه بدم چرت و پرت های بنده به فلک الافلاک می رسد

 

و اینم شعرم ...تقدیم به همه ی آسمونیای آبی

 

 

باز کن پنجره را

آسمان هم زیباست

پنجره ،عشق ،هوا ،فکر ،زمین

همه این ها زیباست

و تو هم زیبایی

تو بدون من هم زیبایی

تو ته و آخر یک رویایی

من و دریا آبی

تو خودت دریایی

من و عشق...صبح و زمین...آخر برگ و دل تو

همه اینها جاریست

و فقط جای تو در صبح و زمین و دل و برگ و من و عشق

در تمامش... در اینها خالیست

.................

تو که رفتی...تنهام

 همه چیز سنگین است

آدم اینجا تنهاست

آدمیت ظاهرش رنگین است

آه.........آری

من خودم می دانم

آخر قصه ی یک عاشق درد

یک خداحافظی غمگین است

و برایش مرگ هم شیرین است

آری ...عاقبت این مرگ هم شیرین است

...

من ولی ، عاشقت می مانم

آسمان دل من هم آبی ست

و تو هم خورشیدش...

.............................................................................

 

 

بابای تا یه آپ دیگه.........دوستون دارم..........آبی بشید...........چاکریم

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3 PM  توسط یه دختر آبی که بارون واسه اون می باره  | 

~ ~ ~
86/03/15
 

سلام سلام و سلام و بازم سلام و همینجور سلام

 

خیلی سلام

 

آخه سلام خیلی خوبه...دوسش دارم...............

 

دیگه اینکه............حالتون خوبه و ازین حرفا.........و چه خبر و اینا

 

منم بد نیستم...نفس رو به زورم که شده می کشیم...

 

حالا فعلا این شعرمو بخونید................

 

 

 

 

 

دل من سنگین است

 

دل من از گل و سنگ

 

از غم دوری یک ابر سیاه

 

دل من غمگین است

 

دل من گاهی کمکی می گیرد

 

دل من دریا نیست

 

دل یک انسان است

 

دل من گاهی دوست دارد باشد

 

دل من گاهی دوست دارد بدود

 

دوست دارد برود

 

برود آن جا که هیچ کس آن جا نیست

 

و شاید برود جایی که همه دل ها آن جاست

 

دل من شاید روزی عاشق بشود

 

برود آخر ابر

 

بدود در باران

 

بشود یک انسان

 

برود تا پایان

 

 

آه ... اما

 

دل من گاهی کمکی می گیرد

 

دل من سنگین است

 

از شما مردم شهر...از همه غمگین است...

 

 

 

 

 

 

دل ما هم عا لمی داره ها

 

 

خلاصه...جونم براتون بگه که..............والا جونمم هیچی نداره بگه

 

این هفته خوب نبود مگه نه؟

 

هفته های آخر و هرچی دلشون می خواد کار می گن

 

 

 

ولی شباش قشنگ بود

 

بیشتر شبا پیش ماه بودم ...انقدر باش حرف می زدم که خوابم می برد

 

یادم می یاد کو چولو بودم انقدر ماه رو دوست داشتم و باش حرف می زدم و قایم موشک بازی می کردم که مامانم همیشه می گفت: آخر یه روز شازده کوچولو می یاد و می برتت روی ماه....

منم از اون روزا تا حالا ها منتظرش موندم ولی نیو مده...

 

شاید تو راه تصادف کرده...شایدم نمی دونم

 

و این که مامانم قصه هایی که برام می خوند آخرش یه سوار با اسب سفیدش میو مد پیش یه دختر فقیر و خوشگل و سوار اسبش می کرد و می بر دتش تو قصرش تو آسمونا...

بقیه اش هم سانسور می شد فقط می فهمیدم که سال های سال به خوبی و خوشی زندگی کردن.

 

اون وقتا به این فکر می کردم که بعدش چی می شد؟دلم می خواست بقه اش هم می گفتن

 

ولی حالا وقتی به اون قصه ها فکر می کنم...

 الان اون همه شاهزاده و دختر زیبا و قصراشون کجاست؟

واقعا سال های سال به خوبی و خوشی زندگی کردن؟

اگه مردن قبراشون کجاست؟

بچا هاشون کجان؟

اونام به خوبی و خوشی زندگی می کنن؟

 

ولی داستا نهای قشنگی بودن...

منم همیشه به عشق اون داستانها منتظر یکی هستم ...

 

یه شاهزاده با اسب سفید پرنده...با یه شلخه گل رز...و یه قصر تو ی  آسمونا...

دلم می خواد برم همون جایی که اونا رفتن

ببینم چه جوری انقدر با خوبی و خوشی زندگی کردن

 

یعنی می شه اینجوری بیاد؟

وایییییییی  ....چه قدر قشنگه..........

 

اوی  ..... حالا فکر نکنید  ترشیدم...داشتم از رویاهام می گفتم...جو گرفتم....

هنوز تازه 18 سالمه........تا 20 سال دیگه وقت دارم

 

می شینیم ببینیم اگه مردشه اینجوری بیاد.......

اگه عرضه داره بره یه اسب سفید پیدا کنه اون وقت بابام دختر یکی یدونشو بش می ده

(راستی عرضه رو همینجوری می نویسن دیگه)

 

 

 

خلاصه از هرچه بگذریم سخن شما خوش تر است...

من که گفتم...

 

شما هم بگید از داستانای قدیمی کجاشو دوست داشتید

نظرتون راجع به این شاهزاده و دختر خوشگل و فقیر چیه

 

دخترا و پسرای ترشیده(شوخیه ها)منتظر نظراتون هستیم

 

 

 

چاکریم

 

آبی باشید...دلاتون و خودتون و قصر رویاهاتون آسمونی و بارونی

 

 

 

 

 

 

 

 

آهان یه فال براتون دارم...من که گرفتم راست دراومد...امتحان کنید باحاله...

 

 

 

 

 

روانشناسی الویت ها                    

 

این یک تست وانشناسی است که توسط زیگموند فروید طراحی شده.

 

فرض کنید که در خانه هستید و پنج اتفاق زیر همزمان پیش میاد

 

 

 

 

1

تلفن زنگ میزنه

2

بچه تان گریه میکنه


3

یکی داره در خونه رو می زنه و صداتون میکنه

4

 لباس ها را بیرون روی طناب پین کرده اید و بارون میگیره

5

 شیر آب رو در آشپز خانه باز گذاشتید و آب داره سر ریز میشه.
 

خب حالا با این وضعیت شما به ترتیب کدوم کار ها رو انجام میدید، یعنی از شماره ی 1 تا 5 رو با چه اولویتی انجام میدید؟



زیگموند فروید

فروید یکی از بارزترین شخصیت های علمی قرن بیستم است. او در 6 ماه مه 1856 به دنیا آمد و در در 23 سپتامبر 1939 از دنیا رفت. او اطریشی بود و از بنیانگذاران دانشکده روانپزشکی. بیشترین شهرت فروید مربوط به کار های او در زمینه روان شناسی تمایلات جنسی، رویا ها و ضمیر نا خود آگاه است. او به عنوان پدر علم روان تحلیل گری شناخته می شود.

هر یک از 5 مورد بالا نشون دهنده یکی از جنبه های زندگی شماست.

1

زنگ تلفن، نشونه شغل و کار شماست

2

گریه بچه، نشون دهنده خانواده است

3

 زنگ در خونه ، نشون دهنده دوستان شماست

4

 لباس ها، نشون دهنده پول هستن

5

سر رفتن آب، نشون دهنده میل جنسی سکس هستش.

 

 

 

فعلا با اجازه.............از هول فال نظر یادت نره ها...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11 PM  توسط یه دختر آبی که بارون واسه اون می باره  | 

~ ~ ~
86/02/31
 

...اول اینو بخونین تا بعد براتون بگم...

 

شبی تاریک ونورانی

شبی دلگیر و طوفانی

شبی کز شمعهای داغ و افسرده پر از پوچی

شبی در آبهای رنگی دریا

درون عطر مرجان های سرگردان

شبی با بی کرانی اوج حسرت غم

شبی لبریز از خیسی رطوبت نم

در آن شب روح و جانت خاک شد در من

تمام خاطراتت پاک شد در من

کنارت یک بغل اندوه می دیدم

به دور از تو خودم را روح می دیدم

درآن شب من تو را رستم

به پای اشکهایی از بلور کور

تمام رازهایم با تو را افسانه می کردم

در آن شب من تو را در زیر پایم خاک می کردم

کنارش آه می کردم

کمی افسوس می خوردم

و دل آرام می کردم

چه زیبا بود روزی تو به من گفتی

صدایت در دلم الماس می ریزد

نگاهت با دلم یاقوت می سازد

ولی افسوس ...نگفتی در درونت

مرگ بوده ...مرگ

و من را با همه زیبایی و رویا ییم

در خواب می کردی

درون اوج تیزیها مرا تو خام می کردی

تو می گفتی تو را می خواهم از دنیای حیرانی

و من خوبی درون پیله ام پروانه می کردم

تو می گفتی درونم مثل یک خورشید می مانی

که با نورت دلم را می رهانی می شکانی

تو می گفتی و گفتی ...باز می گفتی

و گفتن صرف شد با تو... توی جانی

و اکنون در دلم افسوس می روید

صدایت در دلم زنگار می ماند

سرم را می خورد مثل هیولا شعر می خواند

نمیدانم چه می گفتی . مرا آرام کرد آن روز

که گویی این دلم عاری ز غم ها بود

ولی حالا تو را در خاک می بینم

به دور از اوج آن افلاک می بینم

تو رفتی با صدایت گریه می کردی

نمی دانم چرا...شاید به یک عادت گذر کردی

گذر کردی میان منجلاب چرکی و آن قلب چرکینت

ولی خوشنود بودم چون تو را من خاک می کردم

خودم را پاک می کردم

خودم را؟ نه...تو را من خاک می کردم

 

 

تو را من خاک می کردم

خودم را پاک می کردم

وتو این را نفهمیدی......

 

                                                            ساعت 6 بعد از ظهر

                                                                           28 اسفند 1385

 

 

سلام.....

با آرزوی بهترین آرزوها

وبهترین بارانها برای دلای بهاریتون

امروز 2شنبه ست...روز خوبی بود ولی بهتر از اینم می شد.امروز دلم برای بارون تنگ شده بود

تازه امروز یه قاصدک اومد پیشم ...زبونشو نفهمیدم ولی از خبر اوورده بود...

منم بهش گفتم برو پیش همونی که از پیشش او مدی بهش بگو منم دو ستش دارم...

همون موقع نرفت خسته بود.فکر کنم زیاد راه او مده بود...ولی فکر کنم الان دیگه

 پیغامم و بهش رسونده...

دیگه امروز چی شد؟.........................

مگه حتما هر روز باید خیلی چیز بشه

تازه امروز آسمونم فاز نداد صاف صاف بود...

دیگه هیچ چیز نشد...آهان یه چیز دیگم شد...اومدم تو وب لاگم بنویسم متن کم اووردم...

 

خداوندا...بار الها هیچ کس رو به درد کم اووردن سوژه دچار مکن وبه چرت نوشتن ناچار مکن

                                                                   خواجه عبدا... انصاری

 

دیگه جونم براتون بگه یه مرغ دارم روزی هیچی تخم نمی کنه...

بد بختی که یکی دو تا نیست...

ای ول فقط دو هفته دیگه میریم دانشگاه به قول برو بچس دانشگه...

الان دارم یه موزیک اسپانیایی گوش می دم

اینام عالمی دارنا...پسره یه چی میگه دخترم آه آه می کنه و با هم همونا رو دوباره می خونن

والا فوشم بدن آدم نمی فهمه...

تازه امروز قرار بود بدزدنم جاتون خالی ...در رفتم...ای ول به خودم...این پسرام خل و دیوونن

البته دور از جون شما بر و بچس.......و دوستان گرامی...جسارت نباشه..

خوب دیگه خیلی زر زدم...خسته شدم ...بقیه چرت و پرتام باشه برا آپ بعد...

 

تازه به قول بازم بر و بچس هرکی نظر نده الهی صرع بگیره...دیگه خوبم نشه

                                                        ....  الهی آمین...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7 PM  توسط یه دختر آبی که بارون واسه اون می باره  | 

~ ~ ~
86/02/21
 

زندگی را کهکشانی کرده اند

تا بگویند طولانی تر است

زندگی را تلخ و شیرین کرده اند

تا نگوییم زندگی یک صحنه است

زندگی را پر از امواج تلاطم کرده اند

تا نگوییم بی صداست

زندگی را بی محبت کرده اند

تا بگویند عشق هم بی انتهاست........

 

 

اینو یادتون باشه که آسمون همیشه آبیه اگه هم آبی نباشه مهتابیه ...اگه هم مهتابی نباشه خوب مشکی رنگ عشقه...

هرچی که هست قشنگه دیگه.

فقط موقع امتحانا آسمون خیلی ببخشیدا معذرت ولی می رینه به اعصاب آدم ...یه ماه دیگه شروع می شه خبر مرگش...امسال اصلا حس درس ندارم ........مامان ...نمی خوام

راستی این هفته نز دیک بود شوهرم بدند...ولی من مثه یه شیر جلو همه وایسادم ...فقط نزدیک بودا...

 

دیگه جونم براتون بگه خدایی سوژه کم اووردم ........از یه چیز جدید نمی شه گفت 

البته تنها چیزی که تکراری نیس مرگه .........هووووووووووووو

حالا بحثش طولانیه بعدا مفصل باهاتون حرف می زنم...

 

چاکر قلب خوشگل و آبیتون

..........................................دختر آبی........

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12 PM  توسط یه دختر آبی که بارون واسه اون می باره  | 

~ ~ ~
86/02/07
 

دلم برای آن صدای آبیت کمی گرفت

 

برای مهربانی همان سیاهیت کمی گرفت

 

دلم برای آن حرارت دو دست تو

 

به حال آن صفا و مهربانیت کمی گرفت

 

دلم برای آن کلاغ خوش نوای پیر

 

که می سرود در نگاه شاکیت کمی گرفت

 

دلم برای سر شکوفه های سرخ سیب

 

برای آن ترنم بهاریت کمی گرفت

 

دلم فقط کمی که بی کران و ساده شد

 

برای اوج عشق بازیت کمی گرفت

 

دلم برای آن نگاه دلکشت درون شب

 

برای دل نوازی صدای آبیت کمی گرفت...........

 

 

                    

 

 

 

 

 

چه می شد خدایا ...................

 

چه می شد اگر ساحلی دور بودم

 

شبی با دو بازوی بگشوده خود

 

تو را می ربودم...تو را می ربودم

 

  

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1 PM  توسط یه دختر آبی که بارون واسه اون می باره  | 

~ ~ ~
86/02/04
 

تقدیم به روح آبی سهراب شاعر باران

 

اهل کاشانم

روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم

خرده هوشی

سر سوزن ذوقی

مادری دارم بهتر از برگ درخت

دوستانی بهتر از آب روان

و خدایی که در این نزدیکی است

لای این شب بو ها پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب روی قانون گیاه

 

اهل کاشانم پیشه ام نقاشی است

گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ.می فروشم به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی است

دل  تنهاییتان تازه شود

چه خیالی چه خیالی می دانم

پرده ام بی جان است

خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است

 

اهل کاشانم

نسبم شاید برسد در هند به سفالینه ای از خاک سیلک

نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد

 

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف

پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی

پدرم پشت زمان ها مرده است

پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود

مادرم بی خبر از خواب پرید خواهرم زیبا شد

 

پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند

مرد بقال از من پرسید چند من خربزه می خواهی؟

من از او پرسیدم:دل خوش سیری چند

 

پدرم نقاشی می کرد

تار هم می ساخت تار هم می زد

خط خوبی هم داشت

 

باغ ما در طرف سایه دانایی بود

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه

 باغ ما نقطه بر خورد نگاه و قفس و آیینه بود

 

باغ ما هم سهراب بود باغ من هم قبر آرام و آبی سهرابه

 

 

 

 

چاکر آبیها و سهرابی ها.........

بیایید ما هم مثل سهراب آبی بمیریم تا زیبا مرده باشیم

 

زیبا باشید و آبی............

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9 PM  توسط یه دختر آبی که بارون واسه اون می باره  | 

~ ~ ~
86/01/30
 

خیلی خسته بود .مثل همیشه بارونی و ساده.اون روز زیاد کار کرده بود.عرق از پیشونی بزرگش پایین

 

می ریخت.صدای قدم هاش و با آهنگ نفس هاش موزون کرده بود.می دونم هی داشت تو دلش می گفت

 

پس کی می شه برسم خونه و تافردا ظهر بخوابم ولی یه دفعه یادش افتاد که فردا (اضافه کاری) صبح زود

 

هم شیفت داره دوباره خطهای خیس پیشو نی اش به هم گره خورد.......یه گره عمیق.گهگاهی بادی می

 

اومد و موهای کم و فرفری اش رو تکون می داد ولی بازم خسته بود...خسته...چیزی که دل گرمش می

 

کرد این بود که شب که میره خونه با لبخند خا نومش و اون استکان چایی که براش می ریزه همه خستگی

 

اش رو از خودش دور کنه ...و با یه شام دور هم دوباره عشقش برای کار کردن به خاطر راحتیه

 

خونوادش رو به دست بیاره ... *حاجی این آشغال ها رو هم ببر*صدای یکی از همسایه ها بود.از خودش

 

بیرون اومد...... هنوز خسته بود ولی مثل همیشه بارونی و ساده...با یه دنیا احساس گرم و آبی...                                 

 

                                         ***حاجی واقعا خسته نباشی***

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0 AM  توسط یه دختر آبی که بارون واسه اون می باره  | 

~ ~ ~